مردی بود که تنها در بیابان زندگی می‌کرد! (نوشته‌ی چاد گونتر)

وحشتناک‌ترین فقر، تنهایی و احساس دوست داشته نشدن است ( مادر ترزا)

شاید بپرسید چرا این مرد به تنهایی در بیابان زندگی می‌کند؟ این تصمیمی آگاهانه بود که خودش گرفت؛ تصمیمی برخاسته از بی‌صبریِ، کلافه بودن و نارضایتی رو‌به‌افزایشش در برابر جدل‌های بیهوده، پشت کردن دوستان، و درگیری‌هایی که ناگزیر در برخورد با مردم پیش می‌آمد. او که آرزو داشت از جامعه فاصله بگیرد، وسایلش و هر آنچه داشت را جمع کرد و راهیِ بیابانِ پهناور و خشک شد.

در ابتدای تنها زندگی ‌کردن کاملاً معتقد بود که تصمیم درستی گرفته است. روزهایش را به تنهایی با غذا خوردن و لذت بردن از آرامشی که در سکوت کویر می‌یافت، می‌گذراند. او زیبایی را در شن‌های روان و شگفتی را در غروب‌های کویر می‌دید. سرانجام، روزها به هفته‌ها و هفته‌ها به ماه‌ها تبدیل شدند. خیلی زود مرد سال‌ها را بدون شنیدن حتی صدای خودش، چه برسد به صدای کس دیگری، پشت سر گذاشت. کم کم در قلبش احساس گرفتگی و درد میکرد. تنهایی‌ای که دنبالش بود، داشت بر هر زیبایی که کویر می‌توانست داشته باشد، سایه می‌افکند. پس از سال‌ها، هنگام قدم زدن در میان شن‌های گرم نزدیک خانه‌ی تنهایش، به ماری برخورد کرد. در ابتدا ترس ذهنش را فرا گرفت، اما خیلی زود وقتی مار حمله نکرد، ترسش فروکش کرد. مار به مرد نزدیک شد و به سادگی او را مشاهده کرد. به دلایلی که مرد نمی‌توانست بفهمد، او با مار ارتباطی احساس کرد. از این گذشته، هر دوی آنها در چنین سرزمین متروکی تنها بودند.

با گذشت زمان، مرد مار را دوست خود می‌دانست. او تمام تلاش خود را می‌کرد تا او را نزد خود نگهدارد. از  ته‌مانده غذای خودش را به مار بدهد و خیلی زود مرد احساس کرد که می‌تواند به این مار اعتماد کند. او داستان‌هایی از زندگی قبلی‌اش، از افرادی که می‌شناخت و شهرهایی که در آنها زندگی می‌کرد، برای مار تعریف می‌کرد. او می‌توانست هر چیزی را که دلش میخواهد و بیادش میامد به این مار بگوید و اگرچه مار نمی‌توانست پاسخ دهد، اما او همیشه آنجا بود تا گوش دهد. پس از سال‌ها، مرد دلیلی برای شنیدن صدای خودش داشت. او کسی (چیزی) برای صحبت کردن داشت. یک شب، وقتی خورشید غروب کرد و ستارگان مانند همیشه در بیابان می‌درخشیدند، پیرمرد مار را که نزدیک‌ترین همراهش بود، محکم در آغوش گرفت. پیرمرد که با لالایی باد ملایم بیابان به خواب رفته بود، به خواب رفت. حالا، مار که ذاتاً خونسرد بود، شروع به پیچیدن خود به دور پیرمرد کرد و به دنبال گرمای بدن او گشت. با یک تکان ناگهانی، پیرمرد با جیغ از خواب بیدار شد. او به بازویش نگاه کرد و دید که مار نیش‌های سمی خود را در پوست سفت و سخت بیابانی‌اش فرو کرده است، جایی که سم اکنون به تمام قسمت‌های بدنش پخش می‌شود.

پیرمرد به مار فریاد زد: «چطور توانستی این کار را با من بکنی؟ فکر می‌کردم دوست منی! به تو اعتماد داشتم!» اما مار فقط همانطور که همیشه به پیرمرد نگاه می‌کرد، به او نگاه کرد. از همان ابتدا، او همیشه فقط یک مار بوده که توسط ساختار تکاملی طبیعی‌اش کار میکرد (نکته، این عبارت خاص، پیش‌زمینه‌ای برای چیزی است که بعداً در این گفتگو بررسی خواهیم کرد). پیرمرد با آخرین نفسش، به پشت دراز کشیده بود و به ستارگان بیابان نگاه می‌کرد، خون و زهر روی بازویش منجمد شده بود. او نیاز خود به داشتن ارتباط را با پیوندی که هرگز نمیتواند در واقع وجود داشته باشد، اشتباه گرفته بود. او درس خود را خیلی دیر آموخت؛ این انزوا می‌تواند ما انسان‌ها را به سمت دلبستگی‌های ناسالم سوق دهد در حالی که ما فقط سعی می‌کنیم نیاز خود به ارتباط را برآورده کنیم.

تنهایی می‌تواند قضاوت را تحت الشعاع قرار دهد و تنها بودن خطرناک و پایانی وخیم برای مرد داشت. با این حال، برای همه ما اینطور نیست!  که اگر تنها باشیم با فرض اینکه تنهایی برای ما خوب نیست، احتمالاً نگران کشته شدن توسط مارهای سمی در بیابان باشیم. اما تنهایی خود تهدیدات خاص خود را دارد. انزوای اجتماعی، یا حتی درک انزوا، می‌تواند التهاب را در بدن به همان اندازه عدم فعالیت بدنی افزایش دهد (یانگ و همکاران، ۲۰۱۶). روابط اجتماعی ضعیف، انزوای اجتماعی و تنهایی می‌تواند خطر ابتلا به بیماری قلبی را ۲۹٪ و خطر سکته مغزی را ۳۲٪ افزایش دهد (والتورتا و همکاران، ۲۰۱۶). در میان بزرگسالان مسن، تنهایی مزمن و انزوای اجتماعی می‌تواند خطر ابتلا به زوال عقل را تقریباً ۵۰٪ افزایش دهد (لازاری و رابوتینی، ۲۰۲۱). اگر این آمارها هنوز توجه ما را جلب نکرده‌اند، این را در نظر بگیرید: زندگی در انزوا نه تنها شانس زنده ماندن ما را کاهش می‌دهد، بلکه خطر مرگ زودرس را نیز تا ۲۹ درصد افزایش می‌دهد، و فقدان ارتباط اجتماعی به اندازه کشیدن تا ۱۵ نخ سیگار در روز مضر است (هولت-لونستاد و همکاران، ۲۰۱۵).

ما به خوبی میدانیم که نه تنها، تنها بودن، بلکه احساس تنهایی، عواقب منفی بر سلامت ما دارد. با این حال، موضوع اصلی داستان مرد خطرات تنهایی نیست، بلکه چیزی است که ما به دلیل تنهایی به آن متوسل می‌شویم. اغلب وقتی تنها هستیم، به دنبال ارتباط برای پر کردن نیاز طبیعی و تمایل خود به عشق هستیم. در یکی از طولانی‌ترین مطالعات انجام شده در مورد شادی، نشان داده شده است که روابط انسانی چیزی است که ما را خوشحال می‌کند (Fuchsman و همکاران، ۲۰۲۳). اما وقتی احساس می‌کنیم نمی‌توانیم این نیاز را با اجتماع و ارتباط برآورده کنیم، چه اتفاقی می‌افتد؟ به منابع دیگر روی می‌آوریم. به مار روی می‌آوریم.

حالا خب پس، مار هر یک از ما متفاوت است. برخی از ما بازی‌های ویدیویی انجام می‌دهیم، زمان بیشتری را در محل کار می‌گذرانیم، مهاجرت میکنیم تا با فاصله گرفتن از بی‌صبری  ، کلافه بودن رو‌به‌افزایشش نجات پیدا کنیم، بیشتر ورزش می‌کنیم، یا غذاهای مورد علاقه خود را می‌خوریم تا خلأ ارتباط انسانی درون خود را پر کنیم. مشکل روی آوردن به منابع دیگر این است که آنها اغلب فقط تسکین کوتاه‌مدت ارائه می‌دهند. آنها به ما کمک می‌کنند احساس بهتری داشته باشیم، اما می‌توانند به مرور زمان منجر به افزایش تنهایی شوند، به جای اینکه به ما اجازه دهند به جلو حرکت کنیم و روابط سالمی را با اطرافیانمان تقویت کنیم. آنها مانند چسب زخم هستند که زخمی را که پوشانده شده بدتر می‌کنند.

نیاز ما به عشق، دوست داشتن و دوست داشته شدن پایدار است.

یکی از مارهایی که می‌خواهم در مورد آن صحبت کنم و تنهایی را برای بسیاری تشدید می‌کند، رسانه‌های اجتماعی است. تعداد افرادی که از رسانه‌های اجتماعی استفاده می‌کنند در طول دو دهه گذشته از ۵٪ به ۸۰٪ افزایش یافته است و در کنار آن، میزان زمانی که به صورت حضوری با دوستان خود می‌گذرانند ۷۰٪ کاهش یافته است (مشاوره جراح عمومی ایالات متحده، ۲۰۲۳). ما دو سوم کمتر از گذشته با مردم وقت می‌گذرانیم. ما در بیابان تنها زندگی نمی‌کنیم، اما شاید هم تنها باشیم. اکنون در حال یادگیری این هستیم که رسانه‌های اجتماعی می‌توانند برای سلامت روان ما مضر باشند. هرچه کسی زمان بیشتری را در رسانه‌های اجتماعی بگذراند، احتمال بیشتری وجود دارد که کیفیت روابط واقعی و سلامت عاطفی خود را کاهش دهد (اسپنسر کریستنسن، دانشگاه بریگام یانگ، ۲۰۱۸).

راه حل از آنچه به نظر می‌رسد ساده‌تر است. می‌توانیم نتیجه بگیریم که دیگر تنها نباشیم، درست است؟ آسان است. باتری‌های ارتباط اجتماعی خود را پر کنید و آن را خوب بنامید! با این حال، گفتن این حرف آسان‌تر از انجام دادن آن است.  آن مرد به دلیلی به بیابان رفت. مردم سرسخت هستند. همه عشق می‌خواهند، اما همه بهترین راه برای به دست آوردن آن را نمی‌دانند. پرورش روابط خوب، کار دشواری است که به کار و انرژی نیاز دارد. راحت‌تر است که تلفن‌هایمان را نگاه کنیم تا اینکه با یک دوست در مورد احساسی که اخیراً در ما ایجاد کرده‌اند، روبرو شویم. گفتن ساده‌ی «برو چند دوست پیدا کن» فاقد همدلی است. رسانه‌های اجتماعی اضطراب اجتماعی را افزایش می‌دهند و برای برخی، دوست پیدا کردن غیرممکن به نظر می‌رسد. بنابراین پیشنهاد می‌کنم ابتدا تصمیم بگیرید که می‌خواهید شجاع باشید. یا به اندازه کافی شجاع باشید که از مارهایتان دور شوید، بر اضطراب اجتماعی خود غلبه کنید، یا به اندازه کافی شجاع باشید که برای کسانی که با شما کمتر شروع می‌کنند، نمونه و سبک باشید. مهم نیست چه… شما باید شجاع باشید تا متفاوت باشید، و تغییر آنچه امروز عادی است (تنها بودن) نیاز به شجاعت دارد.

اگر در پذیرفتن این چالش برای آماده‌سازی خود برای یک زندگی سرشار از رضایت جدی هستید، شاید بد نباشد نگاهی به موضوعات” روابط حمایتی” داشته باشید و برای بررسی آن وقت بگذارید. من شما را به چالش می‌کشم تا بفهمید چگونه می‌توانید شبکه‌های اجتماعی سالم را در جامعه پرورش دهید، نه اینکه به بیابان فرار کنید تا با مارها باشید!

عجب تجربه ایست هم خوشایند و هم عجیب وقتی درمی‌یابی تنهایی می‌تواند تا این حد تلخ و آزاردهنده باشد.(الن برستین)

 

برای امتیازدهی، روی یکی از ستاره‌ها کلیک کنید!

«هر ستاره برابر یک امتیاز و پنج ستاره به معنای امتیاز کامل است»

میانگین امتیاز ۴.۷ / ۵. تعداد آرا: ۱۴

نخستین فردی باشید که به این پست امتیاز می‌دهد

منبعhttps://www.mybestself101.org/blog/being-brave-enough-to-challenge-loneliness
مطلب پیشیننقش مترو در تحول حمل‌ونقل شهری و توسعه پایدار
مطلب بعدیارزش‌های ما ماندگارند؛ نه گم‌شدنی و نه فراموش‌شدنی